رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من در اين زندان بي تو نشسته ام. آسمان كه مي شوي دوست دارم زمينت باشم، باد كه ميشوي دوست دارم بر بلنداي بلندترين شاخه درختان سرزميني وسيع ايستاده باشم، باران كه مي شوي دوست دارم لاي ريحان هاي باغچه خوابيده باشم، رعد كه ميشوي دوست دارم چشم يك شهر شوم در آغوش تو، گل كه ميشوي دوست دارم با شبنم صبحگاهي در آغوشت بنشينم. اينجا كه من هستم، ايستادن جريان حيات است و نشستن تكرار آن.
من دلم آن روزي را ميخواهد كه آفرينش روي زمين هنوز آغاز نشده بود و تنها آسمان بود و باد بود و باران بود و گياه. كسي نبود ولي تو بودي. من هم نبودم و تو بدون هيچ مني كه خطابت كند چيزي در انديشه داشتي، چيزي براي هميشه خوشايند مثل باران آري چيزي هست براي هميشه خوشايند بودن.
من در اين زندان جز ديواري كه روي بلندايش نشاني نامفهومي از وجود آسمان را نوشته اند چيز خوشايند ديگري ندارم. يكنواختي زمان كه روبه رويت مينشيند ديگر از خاطره كاري بر نميآيد. شك آئين كهنهاي از يقين گذشته است و اميد ساز ناكوكي در سمفوني سكوت. كاري از استدلال و استنتاج جز با قاعده ايمان برنميآيد ولي كفش در زنداني با چهارسوي بسته فرياد كفر است تا شور ايمان. سقف برايم تجسمِ سنگي عشقيست آسماني. بيرون اين زندان هم زندانيست ديگر وقتي همه در زندان خود زنداني شده باشند.
پست «نامه اي از مهدي 25 ساله ... به مارك زوكربرگ 26 ساله...» كه يادتون هست. امروز متوجه شديم در يك اقدامي عجيب اين پست بدون هيچ دليل و توضيحي توسط بلاگفا از وبلاگ ما حذف شده. خود مطلب رو كه داريم من حيفم به حدود 200 كامنت زيبا و خواندني مياد كه هميشه مي خواستم ازشون يك كپي بردارم ولي فكر نمي كردم بلاگفا همچين خيانتي در حق كاربرانش بكنه!
تصمیم داریم لیستی از کسانی را که دوست دارند به طور کامل از زندگی ملال آور تو این دنیایی که دیگه به هیچ چیزش نمیشه دل بست ببُرن و برگردن تو طبیعت و یه زندگی کوچ نشینی را با همه ی جنبه هایی که داره تجربه کنند تهیه کنیم تا جمع کنیم بریم یه گوشه و فارغ از همه چی برا خودمون زندگی کنیم.
مردن از نیش عقرب و طوفان شن و بهمن و خوراک یه پلنگ شدن خیلی بهتر از پوسیدن تو انفرادی به خاطر روحیات و افکارمونه. اتفاقی بودن برخورد یک صاعقه بهتر از اتفاقی بودن فرود یک بمبه. در طبيعت نيش هيچ عقربي براي پژمردن تازگي انديشهها نيست. هيچ ماري براي خفه كردن هيچ سخن تيزي نميگزه. هيچ طوفاني به خاطر درهم شكستن اراده يك جمع به پا نميشه. سايه هيچ درختي به تنگي يك انفرادي نيست. دام هيچ درهاي ابزار دست هيچ قدرتي نشده است.
بریم جایی که پراکنش شمیم هیچ نسیمی را با تنگ نظری نمیشه فیلتر کرد.
ظرفیت محدوده و اگر تعداد بیشتر از حد نصاب شد باید یه طایفه از مجموعه اقوام درست کنیم.
لطفا کسانی که صداي پر بلدرچين را ، مي شناسند،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانند ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي بیان ثبت نام کنند. قرار نیست کسی را توجیه کنیم.

گاهي احساس ميكنم چنان به گوشهاي از اين دنيا پرت شدهام كه طول اين پرتاب و عمق اين فرود را هيچ مانندي نيست. چشمانم را كه باز ميكنم ميبينم نه! من هنوز اينجايم. همان جايي كه قبلا هم بودم. همان جايي كه چند دقيقه پيش واردش شدم، نشستم، قلم را برداشتم و يك دست زير چانه، با چشماني باريك شده، آن را در هوا چرخاندم. به اطرافم نگاهي مياندازم و دلم آرام ميشود. ولي در اشتباهم. نهايت فراموشي جايي است كه احساس كني همان جايي هستي كه قبلا بودي. فراموشي همين جاست.
معادلهاي شدم بدون هيچ مقدمه و نتيجهاي. حس اولين رياضيدان تاريخ را دارم كه زير نور مهتاب روي شنهاي دهانه غار علامت مساوي معادلهاي بدون مقدمه و بدون نتيجه را به تماشا نشسته و با خود ميگويد: «چيزي بايد باشد. چيزي بايد به چيزي منتهي شود». من واماندهام و به جاي يك علامت سوال، يك علامت = بزرگ در سر دارم.
=
چيزي درون من ميگويد كه بايد معادلهاي در كار باشد. من نه چونان فيلسوفان دنبال پاسخام كه چون يك ماهي بالارو در هيجان آبشار در تكاپوي يافتن سوالام. نگاهي عجيب در من ميجوشد و سعي دارد به سوي چپ اين معادله هنوز خالي مانده جاري شود. چشمانم را كه ميبندم بغض ميشود و فريادي در وجودم ريشه ميدواند. گرم ميشود وتلاش ميكند خود را به سمت راست اين معادله بكشاند. لبانم را به هم فشار ميدهم و اين فرياد چون انفجاري ناگهاني و شديد در سرم هيچ ميشود. معادله باز به هم ميريزد. طرفينش چونان دو كفه ترازو بالا و پايين ميشوند و انگار هيچ يك وزني از معنا را به دوش ندارند.
غار تنهایی رو میگم...
و بدی زن بودن اینه که غارت نهایت تونله! نرفته باید از اون سرش بیرون بیای چرا که بچه و شوهر و درس و پروژه و ظرفا و...همچون 18 چرخ هایی دارد پشت سرت بوق بوق میکنن.
بعد مجبوری از خیرش بگذری و سر و ته تنهاییت رو با یه غزل و چند قطره اشک و چند خط مشق هم بیاری و البته عاقل برنگردی!
دلتنگ میشم...
این که کی ؟ کجا؟ و چه جوری میشه از شر این آکواریوم، این دما سنج، این پمپ هوا خلاص شد...
خدایا دلم گرفته و فشارش تا حد شکستن زیاده... و نمیدونم هست کسی که منو تا دریا برسونه یا نه...
ترسم از آدم پرورشی شدنه...
اما از جهتی خیلی هم حقیرم و اگه یه روزی حسی از زایش جهش های کوچک در من بود، الان مدت هاست که در دنیا آوردنش ناکام موندم و حس میکنم که از این همه تاخیر، سیاه و کبود، خفه شده!
آخ طفلک من...
آخ... آخ...
--------------------------------------------
پ ن 1 : +
پ ن 2: افسانه ی تنبور/ بیژن کامکار
پ ن 3: شاید فقط تنبور...
بالاخره امروز انتظار مردم اصفهان به پايان رسيد. مسلما براي كساني كه در اصفهان زندگي نمي كنند درك و فهم اهميت وضعيت اين رودخانه در روحيه مردم و شهر كمي سخت و بي مورد است ولي بايد گفت كه جريان اين رود در شهر بي شك به منزله جريان زندگي در آن است.
امروز حوالي 9 صبح آب وارد پارك ناژوان شده و بعد از گذشتن از پل مارنان، پل فلزي، پل آذر در ساعت 4 عصر به سي و سه پل اصفهان رسيد و اوج شادي و جشن خودجوش امروز مردم اصفهان را رقم زد.
براي مشاهده بقيه عكس ها كليك كنيد.
ادامه مطلب
امروز صبح حوالي ساعت 10 آب از سمت پارك ناژوان وارد شهر تشنه اصفهان شد. حدود چندصد نفر كه عمدتا تصادفي شاهد ماجرا بوده اند در بستر و كنار رود تماشاگر اين واقعه بودند. به احتمال زياد با پيشروي بيشتر آب به داخل شهر و خبررساني شاهدين به اطرافيان به تعداد مردم افزوده بشه.
پل مارنان/مردم در انتظار آب
بقيه عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد.
ادامه مطلب
خبرها رسيده كه ظاهرا آب رودخانه زاينده رود را باز كرده اند و عنقريب است كه آب آرام آرام و خرامان بستر رود رو پر كنه و به زير پل ها بخزه و در فراز و نشيب شيطنت آميز شهر بالا و پايين بشه و پيش بره. شايد هم بارون آرومي كه الان داره مي باره باعث تسريع جريان شده باشه و همين الان رود خشك جاري شده باشه.
من اصفهاني نيستم ولي خوب مي دانم كه اصفهان شهر زيبايي ست و زيباتر از هر چيزي روحيست كه با جريان اين رود در شريان هاي شهر جاري مي شه و مدت هاست اين روح خشكيده. حال از اينكه رود دوباره زنده خواهد شد خوشحالم.
مي گويند پارسال كه آب را باز كرده بودند جمعي شايد هزاران نفر به پيشواز آن مي روند و از ورودي شهر تا خروجي آن قدم قدم زنان پيشاپيش آب حركت مي كنند. دوست دارم فرصتي باشه امسال در اين مراسم شركت كنم. از همه دوستان اصفهاني تقاضا دارم امروز فردا به گوش باشند و اگر خبري شد به همه خبر بدهند. اميدوارم مردم همه بيايند.
ادامه مطلب
خستهام، خستگي آميخته با خشمي كه مگس وار در هرچه فضاي اطراف است ميچرخد و مي چرخد و از دِماغ و حوصلهام دست برنميدارد. خيابان نهري ست از تحفه قرن، نفت و قير و ماشين. از خيابان رد ميشوم. اين سوي خيابان سهراب را ميبينم با ماهاتما گاندي كنار نهر نشستهاند و چاي ميخورند. خشم را چون آدامس در دهانم ميچرخانم. نگاه سهراب و لبخند سنگين گاندي چاي به من تعارف ميكند. داروخانه كه پر آدم باشد و خيابان پر ماشين، يك استكان چاي از گلو پايين نمي رود آن هم وقتي كه خشم لاي دندانت سفت چسبيده باشد، طعم گسش را دوست داشته باشي و لباس نفرت بر تنت گرما بمالد. با هم به خانه ميرويم. لباس نفرت را از تن ميكنم و خشم را ميبلعم كه ميشنوم دختري آن سوي شهر از بوي گند كارخانه آقا و برادران خفه ميشود.
خبر را كه ميشنوم انگشتانم ميسوزند. استكان از دستم ميافتاد و ميشكند. سهراب ميخندد و ماهاتما تيز نگاهم ميكند. روي مبل مينشانمشان. شمشيرم را برميدارم و شروع ميكنم به تيز كردن آن. سهراب چاي دوم را و ماهاتما چاي سوم را سر ميكشد. شمشيرم داغ شده و تيز، انگشتانم داغ تر و سوختهتر.
با خودم ميگويم تقصير هيچ كس نيست كه اين روزها زود شب ميشود. خود مقصريم كه شب را زودتر از آسمان باور ميكنيم، سياهي را قبل از رنگ، سكوت را قبل از فرياد. تقصير كسي نيست كه چاي خودن در خيابان سخت شد. تقصير كسي نيست كه سهراب مرد، ماهاتما مرد. تقصير كسي نيست كه نهرها را آسفالت كشيديم و هوا را زنجير زديم. باد را گرفتيم و پرواز را اسير كرديم. تقصير كسي نيست ... تقصير ماست كه عادت كردهايم، به دروغ، به خطابه، به تحميق، به تحقير، به سختي، به اسارت…
چشمانم را باز ميكنم. شمشيرم نيست.
- شمشيرم كو؟ ماهاتما دست به آن سوزان ِ برّان نزن. شمشير را به من بده، تيز است آنقدر كه سكوت را بشكافد و داغ است آنقدر كه عشق را به آتش بكشد. با خشم بازي نكن، آن را به من بده.
...
- ماهاتما كافيست ديگر. پيريات را چه به ريسيدن نخهاي اميد با شمشير و خيال؟ دستان مهربانيات را چه به تكيه بر شمشير خشم؟
...
- سهراب! شمشير مرا پس بده. با شمشير كه نميتوان انار دل مردم را دانه كرد! بشقاب زندگي شست و سيب عشق ميان دو ديدار قسمت كرد. سهراب شمشير خشم را به ماه تنهايي تو چه؟ چه مي كني؟ شمشير ويرانگر را با دستان آشنا به قلم موي آفريننده تو چه كار؟
...
- من تكه اي فرياد شده ام. من تكه سوزان و گدازاني از هيچ بر گردن دارم، شمشير مي خواهم و فرياد. فرياد. فرياد...
...
- آزارم ندهيد...
...
- سهراب؟ شمشيرم كو؟ چه كسي بود صدا زد «فرياد»؟
«سرباز» معاني مختلفي ميتواند داشته باشد. شايد منظور از سرباز كسي است كه با سرش بازي ميكند تا از كشورش صيانت كند. يا سرش آماده باختن در راهي است كه به او گفتهاند بايد براي آن جنگيد. يا سرش باز است چون كچل است و از هر بند ديگري در جامعه آزاد و ميشود هر اهانتي، هر دستوري و هر بي انصافي را به اسم نظاميگري با او كرد. يا سرش براي بازي كساني است كه هوس كشورگشايي و ايدهپراكني و زيادهخواهي كردهاند. به هر حال منظور از اين اسم هر چه باشد قشنگ است و الحق برازنده چهره آفتابسوخته و سر از ته تراشيده و لباس خاكي و بدن بدبو و پوتينهاي ديشب واكسزده اوست. در كشور ما سرباز زياد است. نصفي از آنها خدمت ميكنند و نصف ديگر امورات آن نصفه اول را ميگذرانند.
دوره خدمت وظفه اجباري يا به اختصار «سربازي» اصطلاحي است كه به دوره سرباز شدن يك نفر اتلاق ميشود. جزو آثار باستاني محسوب شده و به شدت از آن محافظت ميشود. شايد هم منظور از آن يك نوع بازي باشد كه يك عده بزرگتر در آن با سر جوانترها بازي ميكنند.
«مادر سرباز» كسي است كه فكر ميكند پسرش سربازي كه برود مرد ميشود. مرد اصطلاحي است كه سعي ميشود منظور خاصي از آن به ذهنها متبادر شود كه ديگر نميشود. مادر قرآن بالا سر باز شده پسرش ميگيرد، درست پشت پايش آش ميپزد و هر شب دعا ميكند پسرش زودتر به خانه برگردد.
«پدر سرباز» كسي است كه دوستان دوره سربازياش بهترين رفقاي زندگي اش هستند. و رفقاي دوره سربازي كساني هستند كه هيچ صنمي با هم ندارند ولي چون همه كچلاند و يك جور لباس ميپوشند و يك بو ميدهند و با هم زير آفتاب و روي خاك ميغلتند به هم علاقهمند ميشوند. خاطرات پدر از دوره سربازياش عمدتا خستهكننده و تكراريست گرچه آن را بهترين دوره زندگياش ميداند.
«برادر سرباز» كسي است كه يا قبلا سربازي رفته و حالا ميتواند زن بگيرد يا سربازي نرفته و نميتواند زن بگيرد.
«خواهر سرباز» كسي است از جنس مادر سرباز ولي كمي بيخيالتر كه يا با پسر سرباز رفتهاي شوهر كرده و يا تا برادر سربازش برنگردد شوهر نميكند.
«فاميل سرباز» كساني هستند كه عمدتا معتقدند «تا چشم به هم بزني تموم شده!» و اشارهشان به دو سال از جواني سرباز است.
«پادگان» جايي است كه سرباز در آن سربازي ميكند و مهمترين خصوصيت آن اين است كه زن جماعت را به آنجا راه نميدهند. صداقتهاي منتهي به رفاقتهاي آنچناني بين سربازها هم از اينجا نشات ميگيرد. پادگان شباهت زيادي به يك زندان دارد.
«فرمانده» كسي است كه بلد است دستور دهد و تنبيه كند. درجهاي دارد كه ميانگارد از آسمان كنده و روي دوشش افتاده است. «درجه» چيزيست بيمعني كه ساختهاند تا بتوانند به همديگر دستور دهند و همديگر را تنبيه كنند. درجه مانع از آن ميشود كه دو نفر بتوانند به همديگر دستور دهند. از اين رو براي جلوگيري از هرج و مرج در نظام چيز خوبي است.
«لباس سربازي» تحميل حقارت است به اجبار لباس.
«تفنگ» چيزي است فلزي براي كشتن آدمها. به سربازها ميدهند تا اگر لازم شد بتوانند سر ِ يكي ديگر را با آن از وسط باز كرده، پخش زمين كنند. دستگاه قابل حمل مكانيكي جالب و پرقدرتي است كه مردها ذاتا علاقه زيادي به آن دارند. بهترين كار با تفنگ آن است كه آن را زمين بگذاريم.
«دستور» معمولا فرياديست يك جملهاي كه غالبا معناي منطقي خاصي ندارد ولي براي كسي كه آن را صادر ميكند لذتبخش است. دستور توسط سرباز شنيده ميشود و گاه سرباز از اجراي آن سرباز ميزند. در اين صورت تنبيه ميشود.
«تنبيه» يعني اذيت كردن، پست دادن، دستشويي شستن و اضافهتر سرباز ماندن. سينهخيز رفتن، كلاغپر، پامرغي و دور ميدان دويدن از تنبيهاتيست كه دل فرماندهان را خنك كرده و خنده بلاهتباري بر چهره آنها مينشاند.
«مرخصي» لطفيست كه توسط فرمانده براي سرباز صورت ميگيرد و سرباز ميتواند به ديدن مادر سرباز، پدر سرباز، برادر و خواهر سرباز برود.
«آنكادر يا آنكارد» نظم تفنني ماجراست كه هر روز صبح توسط لولو بازديد ميشود.
«خاموشي» به زماني ميگويند كه لامپهاي آسايشگاه خاموش ميشود تا همه بخوابند و سربازها در آن خوش ميگذرانند. «آسايشگاه» سالنيست كه هزارهزارتاي آن كنارهم ميشود اندازه يك زمين فوتبال و 50 نفر در آن با هم ميخوابند.
«رژه يا صفجمع» به حركات هماهنگ و موزون همراه با طبل و دهلي گويند كه براي ارضاي حس مطيعسازي فرماندهان و اطمينان از اطاعتپذيري كامل سربازان به كار ميرود و هيچ كاربرد ديگري ندارد.
«ارشد» به سرباز ذوقزدهاي گفته ميشود كه كنار فرمانده ميايستد و دستورات او را بلندتر و غراتر تكرار ميكند. معمولا قدش از هم بلندتر و هيكلش گندهتر است. بيشتر به مرخصي ميرود، دستشويي نميشويد و پست نميدهد.
«قرق» محض خنده فرماندهان بوده و به عدم تردد نيم ساعت اول خاموشي گفته ميشود. در اين مزاح ِ فرماندهان، كسي كه دستشويي قبل از خوابش گرفته سركار ميرود. هيچ منطق ديگري براي قرق به ذهن بنده نميرسد.
«بازرس» همان لولوست كه هميشه هست ولي هيچ وقت ديده نميشود.
«ترخيص» نام آرزوييست شيرين كه گرچه دير و گرچه با سوز و گداز ميرسد ولي فراميرسد.
«عمر» به مدت زمان كوتاهي گفته ميشود كه ظاهرا «دو روز» بيشتر نيست، گرچه سربازي دو سال است.
پ.ن: اين تعاريف بيشتر ناظر به دوره دو ماهه آموزش سربازي است.
اما اينجا من چشمم به آسمان است...
حرف من باران است...
هر لحظه كه برگردان شود اين كاسه ي سركش ِدل ،
به آني سرريز ميشود از قطره هاي...
و اين نقطه ها همه چیزند.
بعد من
عطش سرکشیده شدن قالبم را به وجد می آورد...
هوای سرکشیده شدن به سرم می زند... قلبم را پرمیکند...
و مرا چون بادکنکی سبک از جا بلند می کند.
حالا ریحی برای پراکندن ریحانی بس است...
کُندِ...
اون قدر که سر هیچ ثانیه ای رو نمیشه باهاش برید...
---------------------
پ ن : امروز درست ده روزِ که ندیدمت...
هيچ وقت از اينكه عمرم داره با اين سرعت ميگذره، انقدر خوشحال نبودم
خدايا سريعترش كن...
» چه كسي پست مرا ربود؟
» فراخوان تشکیل نسل جدیدی از اقوام کوچ نشین
» =
» تبخیر تدریجی موهبت ها
» بند را برگسلم از همه بیگانه شوم
» گزارش تصويري 2 - ورود آب به زاينده رود...
» گزارش 1- ورود آب به زاينده رود...
» به پيشواز آب زاينده رود برويم...
» بادبادكت را به آسمان بسپار...
| Design By : Pars Skin |


